. . . یک جیـــــــ‌ـــ‌‌ــــــغ بنفش

دنیای وارونه !

زمونه برعکس شده به جووونه تو !!!

یکمی قبل تر وقتی که زن عمو جان سخت دنبال یه عدد دختر خوب و پاکیزه می گشت تا پسر دست گلش رو دوماد کنه... دخترکی رو بهش پیشنهاد دادیم؛

زن عمو جان اما قبول نفرمودند!

وقتی علت قضیه رو پرسیدیم... فرمودن که دختر مذکور خیلی سرسنگین تشریف دارن و این روزها این جور دخترها خیلی مورد استقبال نیستن!تعجب

اون موقع من از حرف زن عموجان خنده م گرفت چون فکر می کردم فقط زن عموجان برعکس شده و چپکی فکر می کنه!

اما همینطور که جلو و جلوتر رفتم دیدم همه برعکسن و حرف های چپکی می زنن!

دیدم که هرکس دروغ گفت موفق تر شد

دیدم هرکسی که چاپلوسی کرد محبوب تر شد

دیدم هرکسی که وقیح تر بود، به خواسته ش رسید

دیدم هرکسی رو که گناه کرد... زرنگ خطاب کردن

و هرکسی که خلاف فکر کرد... باهوش خونده شد!

جالب اینجاس که کم کم این رفتارهای چپکی دامن گیر زندگیه خودمون هم شد و به جایی رسیدیم که جناب نامزد محترم که گاهی به زمین و زمان و کار و بار و زندگی فحش های اونجوری نثار می کنن و دل کوچ کولوی همسر مهربونشون رو مثل سینه ی مرغ داخل سالاد الویه ریش ریش می کنن به جای اینکه از حرف های مزخرفشون ذره ای احساسه پشیمونی کنن و سری به زیر بندازن و عرق شرم روی پیشونی شون نقش ببنده که جلوی همچین بانوی با شخصیتی همچین حرفی زدن، برمی گردن به ما میگن که: تو چرا اینجوری هستی!؟ لطفا یک کمی بی ادب تر باش!!هیپنوتیزم

   + خفته ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من و نن جون

مامان، بابا و زن داداشه خوشکلمون قریب دو هفته س که رفتند مسافرت

من موندم و نن جون و داداشی که صبح علی الطلوع میره و شب بعده خوابمون میاد و بود و نبودش توی جریاناته زندگیه کنونیه ما دخلی نداره!

نن جونی که کنارش هستم خیلی هم تحملش آسون نیس و از هرکسی که ساعتی میاد کنارم این جمله رو می شنوم که: تو واقعا با این چکار می کنی؟؟؟؟!!!!

از موارد جالبش اینه که همیشه گوش به زنگه و فکر می کنه کسی قراره بیاد!

آیفون زنگ میخوره... نن جون رو به من: کیــه؟!!؟

تلفن زنگ میخوره... نن جون رو به من: کیــه؟!؟

موبایلم زنگ میخوره... نن جون: کیــــه؟؟؟

در خونه همسایه رو می زنن... نن جون: کیــــــــــه!؟!؟

میرم حیاط... نن جون: کیـــــــــــــه!؟!؟!؟!؟

میرم اتاقم... نن جون: کیــــــــــــــــــــــه!؟؟!؟

از این طرف هال میدوم به اون طرف هال که وسیله مو بردارم... نن جون: کیــــــــــــــــــــه؟

نشسته م کنارش یهو از جام پامیشم... نن جون: کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!؟!؟!؟؟

بابا بیخیال ننه!!! مگه حتما باید کسی بیاد که ما از جامون جم بخوریم؟!!!!!!!

 

از نکات جالبه دیگه ی نن جون اینه که انقدر از آدم سوال داره که آدم کلافه میشه!

کاش که سوال هم داشت، سوالاتش این همه تکراری نبود!

اون برنامه تی وی که پیرمرده شونصدو بیست بار گنجشکه رو نشون پسرش میدادو می پرسید این چیه رو یادتونه!؟ عییییییییینه نن جونه منه!

صبح - نن جون: خفته فردا میخوای بری دانشگاه!؟

خفته: نه

نن جون: نمیخوای بری ؟؟؟

خفته: نه

نن جون: پس دیگه فردا خونه ای؟

خفته: بله

....

ظهر - نن جون: خفته فردا دانشگاه نداری؟

خفته: نه

نن جون: فردا اصلا نمیخوای بری؟

خفته: نه

نن جون: پس فردا چی؟

خفته: بله

نن جون: پس فردا میری؟

خفته: بله

نن جون: فرداش چی؟

خفته: بله

نن جون: روز بعدش؟

خفته: نه

(سوالات ادامه دارد تا شمردن روز آخره هفته)

 

شب - نن جون: خفته فردا نمیری دانشگاه؟!!؟

حکایت همچنان باقیست....

 

 

   + خفته ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ٢٢ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عشق یا‌!؟؟

شبه و توی اتاق وره دله نامزد محترم دراز کشیدیم.

حرف از عشق و دوست داشتن میفته که نامزد محترم میگن دوست داشتن از عشق خیلی بهتره و دوامش هم بیشتره.

میگم ینی تو عاشقم نیستی!؟؟!

میگه نه! من دوست دارم.

میگم اولا که عاشقم بودی چون هرشرطی گذاشتم قبول کردی! شاید الان حست عوض شده!

میگه نه من از اول دوست داشتم.

صدامو بلندتر می کنم و میگم: وقتی با دلت تصمیم می گرفتی نه عقلت... وقتی به این فکر نمی کردی که خواسته ی من به سودته یا ضررت... وقتی هرچی گفتم قبول کردی ینی اینکه عاشق بودی! ولی الان....

اونم صداشو بالاتر میاره و میگه: من این کارارو کردم که از دستت ندم... وگرنه از اول دوست داشتم!!!!

با اخم رومو می کنم اونور و پتومو می کشم روم و میگم خیله خب تو از اولم عاشق نبودی!

و برای سوزوندنش ادامه میدم: منم از این به بعد عاشق نیستم. شب بخیر!

اونم اخمالو روشو برمی گردونه و میگه: شب بخیر!

چندلحظه سکوت می کنیم.بعد از مکثی نامزد محترم برمی گرده سمتم و آروم میگه: میگمااا عاشق نیستیم.. دوس که داریم همدیگه رو!؟

   + خفته ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٢ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه ملاقه شانس

نامزد محترم مغازه ش رو راست و ریست می کنه.تنهایی دنباله همه ی کارهاش میره. منتها ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که به هیچ جا نرسه و بدبخت و فلک زده بمونه و اصلا پیشرفت نکنه!

هروقت بهم میگه بدشانسم، مثل ریش سفیدا چهره ی متفکری به خودم می گیرم و میگم تو در اشتباهی! تو نیمه ی پرلیوان رو نمی بینی! تو الی... تو بلی...

اما راستش توی دلم می گم خدایا آخه چرا این طفلک از زمین و زمان بدشانسی میاره؟؟؟ چرا هرچی بلا هست سره این میاد آخه؟!؟! ینی چی اونوخخخت؟!!؟ این که خیلی تلاش می کنه خودت می بینی دیگه!

زنگ میزنه به ابزار فروشه... طرف میگه بیا ببر همه چی محیاس بجز یکی از ابرازهات. بیا باقی شو ببر. اونوخت با هم می ریم اونجا که یه شهر دیگه س آقاهه میگه هیچی نداریم! اینایی که داریم به درد نمیخورن از اینا نگیر!! نیومده! اصلا نمیاد کلا... هیچ جای ایران تولید نمیشه... بار بیاد معلوم نیس توش باشه یا نباشه! هیچ کسی از اینا نداره. اصلا قحطی ابزار اومد یه دفه!     ینی کم مونده بگه برو شغلتو عوض کن دیگه!

بچه م رفته بنر سفارش داده واسه مغازه ش.. صبح زنگ میزنه میگه بیا آماده س. میره، میگه نه اماده نیس ظهر بیا. ظهر زنگ می زنه میگه بیا ببر باز میره میگه فردا بیا. فردا میاد میگه توو چاپه پس فردا بیا.. پس فردا میره میگه فردا صب میفرستم در مغازت.. باز فرداش ظهر میره میگه بعد از ظهر اومده دره مغازت و.............. الی آخر!

نمدونم موقعی که داشتن شانس پخش می کردن نامزد محترم ما کجا بوده!! احتمالا پیش پسرعمه های عزیزتر از جونش بوده و نتونسته ازشون دل بکنه پاشه کاسه شو ورداره ببره یه ملاقه شانسم واسه این بریزن! لابد دیگه!!ابرو

   + خفته ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گستاخ

خیلی سنگدلم

دست خودم نیست!

از سنگدلی لذت می برم...

اشکتو درمیارم

ولی آب توو دلم تکون نمیخوره.

اذیتت می کنم

وانمود می کنم که دوستت ندارم

وانمود می کنم واسم بی ارزشی

کوچیکت می کنم

می سوزونمت

نابودت می کنم

و باز میای سمتم

و هیچ کس دیگه ای این کارو نمی کنه

خیلی گستاخم، نه؟!

   + خفته ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دوران برزخی

وقتی زنده ای به این فکر می کنی که بعد از مرگ بهشت میری یا جهنم!؟

یادت میره که برزخی هم در پیش داری. برزخی که واست نه راه پس میذاره نه راه پیش!

خودتم نمیدونی کدوم وری هستی.

دوران نامزدی هم دقیقا همین حالت رو داره! اسمش خوب دررفته که شیرین ترین دورانه ولی نیست. توو این دوران مثل یک توپ می مونی که مدام در حال پاسکاری شدن هستی.

یه وقتایی دختره باباتی و یه وقتایی زنه شوهرت! بستگی داره که به نفع کی باشه!

یه وقتایی بهت میگن هنوز خونه ی باباتی و یه وقتایی هم میشنوی اسمت توو شناسنامه ی شوهرته!

یه جاهایی اینا با هم یه جورایی قاطی میشن که خودتم نمی فهمی کی هستی.

مثلا اینکه میری آرایشگاه و شوهرت نمیذاره اون شکلی سواره آژانس بشی... چرا؟؟؟ خب چون که تو شوهر داری و اون روی تو غیرت داره!

اونوخت هزینه ی همون آرایشگاهی که رفتی رو از بابات باید بگیری... چرا؟؟؟ خب چون که هنوز نامزدی و چه معنی میده که توو خونه بابات باشی و پسره مردم بیاد پول آرایشتو حساب کنه!!!

خلاصه اینکه دیگه اون آدم سابق نیستی. مامان و بابا اون مامان و بابای قبلی نیستن.

یعنی هستن فقط یکمی غریبه ترن.و دیگه نمیتونی راحت حرف دلتو بهشون بزنی.

دوست داری هرطور که شده از این برزخ بلاتکلیفی خلاص شی. بفهمی که دیگران کجای زندگیت هستند. این کابوس بی کسی تموم شه و خودت رو بشناسی.

   + خفته ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

همیشه حق با مامان هاست!

بابا می گفت میخواد بره ولایت سالگرده مادرش.فرشته

مامان می گفت میخواد بره ولایت جشن پسرش.قلب

بابا می گفت حتما باید برای سالگرد اونجا باشه.عینک

مامان می گفت اینجوری واسه برگزاری جشن پسرمون دیر میشه.منتظر

بابا می گفت نمیشه که نره.عصبانی

مامان می گفت میشه چون همه میدونن که ما وقتشو نداریم.قهر

بابا می گفت من میرم و برمیگردم بعد شما برین.عصبانی

مامان می گفت اونجوری خیلی دیر میشه و ما کی بریم اونجا جشن بگیریم و برگردیم بیایم اینجا عروسی رو راه بندازیم؟؟گریه

بابا میگفت حالا یکی دو روز اینورتر یا اونورتر!!متفکر

مامان می گفت واااااااا مثله اینکه واسه تالار وقت گرفتیمااااااا !!!تعجب

بابا می گفت من نمیدونم من میخوام برم!زبان

مامان می گفت نرو وقت نیست مرد!ناراحت

بابا هی زنگ می زد به داداش کوچیکش و می گفت سالگرد رو کی می گیرین؟؟به من زنگ بزن

داداش کوچیکش هی می گفت معلوم نیست.خمیازه

 

بابا رفت بلیط گرفت واسه پنج شنبه که جمعه برسه اونجا.خیال باطل

داداش علی گفت ما هم پونزدهم حرکت می کنیم چه بابا بیاد چه نیاد.عینک

بابا گفت باشه.خیال باطل

مامان هیچی نگفت.خنثی

بابا امروز زنگ زد به داداش کوچیکه ش و گفت جمعه میرسه.مژه

داداش کوچیکه ش گفت مراسم پنج شنبه برگزار میشه.ابرو

بابا گفت: هاااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ بندازین جمعه که منم باشم!!!نگران

داداش کوچیکه ش گفت حالا ببینیم چی پیش میاد!ابرو

بابا لب و لوچه ش آویزون شد.ناراحت

مامان گفت قربونه خدا برم... حقت بود!زبان

   + خفته ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پنبه بانو

پنبه بانو رو مثل امثالش داخل قفس ننداخته بودم.

دلم براش می سوخت خب...

گذاشته بودمش داخل یک خونه ی چوبی خوشگل که هنر دست نامزد محترم بود. خونه ای که دورتا دورش حصارهای کوتاه و بلند داشت که بتونه ازش بیاد بیرون و بره داخل گلخونه.

آخه دلم نیومد توی کلبه ش حبس بشه. واسه همین اون و کلبه شو گذاشتم توی گلخونه که واسه خودش برو و بیایی داشته باشه.

ولی پنبه بانو همچینم راضی به نظر نمی رسید و تموم شب رو می اومد لب گلخونه و بالا و پایین می پرید تا شاید بتونه یه راه خروجی پیدا کنه.

اما قدش نمی رسید بچه م! منم براش سری تکون می دادم که عزیزدلم چندماهه نتونستی از اینجا بیای بیرون بازهم نمی تونی! انقده به خودت فشار نیار!

چندماهی رو اونجا سپری کرده بود و هر از گاهی هم می بردمش توی حیاط و یک دوری واسه خودش می زد.

اما بازم قانع نبود و دنبال راه دررو می گشت.

تا اینکه امروز نمی دونم چه جوری شد؟! بزرگتر شد یا قدش بلندتر؟؟ ورد براش خوندن یا رفت تمرین کرد قدرت پرشش بالا رفت!؟

خلاصه که امروز به این توانایی دست یابید و هی پرید از گلخونه بیرون... هی من دوباره گذاشتمش داخل... باز هی اون پرید بیرون... باز هی من...!!

گرفتمش توی دستام و توو چشمای قرمز خوشگلش نگاه کردم و گفتم: "پنبه ی من! همه ی این گلخونه دراختیار تو بود. ولی تو قانع نبودی! و نمیدونی که بیرون از اینجا برات خطر داره. ممکنه زیر پا بمونی و له بشی. ممکنه یه حیوون دیگه دولپی بخورتت.. ممکنه بچه ها پیدات کنن و اذیتت کنن و خیلی چیزهای دیگه که تو ازشون بی خبری."

بعد گذاشتمش توی یک جعبه ی چوبی کوچیک و تاریک. پنبه بانو همچنان در تلاش بود که بیرون بیاد.

درحالیکه درش رو می بستم گفتم:" کاش کی قانع تر بودی."

 

پ.ن: پنبه بانو همستر این جانب می باشد.

   + خفته ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد