. . . یک جیـــــــ‌ـــ‌‌ــــــغ بنفش

من و نن جون

مامان، بابا و زن داداشه خوشکلمون قریب دو هفته س که رفتند مسافرت

من موندم و نن جون و داداشی که صبح علی الطلوع میره و شب بعده خوابمون میاد و بود و نبودش توی جریاناته زندگیه کنونیه ما دخلی نداره!

نن جونی که کنارش هستم خیلی هم تحملش آسون نیس و از هرکسی که ساعتی میاد کنارم این جمله رو می شنوم که: تو واقعا با این چکار می کنی؟؟؟؟!!!!

از موارد جالبش اینه که همیشه گوش به زنگه و فکر می کنه کسی قراره بیاد!

آیفون زنگ میخوره... نن جون رو به من: کیــه؟!!؟

تلفن زنگ میخوره... نن جون رو به من: کیــه؟!؟

موبایلم زنگ میخوره... نن جون: کیــــه؟؟؟

در خونه همسایه رو می زنن... نن جون: کیــــــــــه!؟!؟

میرم حیاط... نن جون: کیـــــــــــــه!؟!؟!؟!؟

میرم اتاقم... نن جون: کیــــــــــــــــــــــه!؟؟!؟

از این طرف هال میدوم به اون طرف هال که وسیله مو بردارم... نن جون: کیــــــــــــــــــــه؟

نشسته م کنارش یهو از جام پامیشم... نن جون: کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!؟!؟!؟؟

بابا بیخیال ننه!!! مگه حتما باید کسی بیاد که ما از جامون جم بخوریم؟!!!!!!!

 

از نکات جالبه دیگه ی نن جون اینه که انقدر از آدم سوال داره که آدم کلافه میشه!

کاش که سوال هم داشت، سوالاتش این همه تکراری نبود!

اون برنامه تی وی که پیرمرده شونصدو بیست بار گنجشکه رو نشون پسرش میدادو می پرسید این چیه رو یادتونه!؟ عییییییییینه نن جونه منه!

صبح - نن جون: خفته فردا میخوای بری دانشگاه!؟

خفته: نه

نن جون: نمیخوای بری ؟؟؟

خفته: نه

نن جون: پس دیگه فردا خونه ای؟

خفته: بله

....

ظهر - نن جون: خفته فردا دانشگاه نداری؟

خفته: نه

نن جون: فردا اصلا نمیخوای بری؟

خفته: نه

نن جون: پس فردا چی؟

خفته: بله

نن جون: پس فردا میری؟

خفته: بله

نن جون: فرداش چی؟

خفته: بله

نن جون: روز بعدش؟

خفته: نه

(سوالات ادامه دارد تا شمردن روز آخره هفته)

 

شب - نن جون: خفته فردا نمیری دانشگاه؟!!؟

حکایت همچنان باقیست....

 

 

   + خفته ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ٢٢ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عشق یا‌!؟؟

شبه و توی اتاق وره دله نامزد محترم دراز کشیدیم.

حرف از عشق و دوست داشتن میفته که نامزد محترم میگن دوست داشتن از عشق خیلی بهتره و دوامش هم بیشتره.

میگم ینی تو عاشقم نیستی!؟؟!

میگه نه! من دوست دارم.

میگم اولا که عاشقم بودی چون هرشرطی گذاشتم قبول کردی! شاید الان حست عوض شده!

میگه نه من از اول دوست داشتم.

صدامو بلندتر می کنم و میگم: وقتی با دلت تصمیم می گرفتی نه عقلت... وقتی به این فکر نمی کردی که خواسته ی من به سودته یا ضررت... وقتی هرچی گفتم قبول کردی ینی اینکه عاشق بودی! ولی الان....

اونم صداشو بالاتر میاره و میگه: من این کارارو کردم که از دستت ندم... وگرنه از اول دوست داشتم!!!!

با اخم رومو می کنم اونور و پتومو می کشم روم و میگم خیله خب تو از اولم عاشق نبودی!

و برای سوزوندنش ادامه میدم: منم از این به بعد عاشق نیستم. شب بخیر!

اونم اخمالو روشو برمی گردونه و میگه: شب بخیر!

چندلحظه سکوت می کنیم.بعد از مکثی نامزد محترم برمی گرده سمتم و آروم میگه: میگمااا عاشق نیستیم.. دوس که داریم همدیگه رو!؟

   + خفته ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٢ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه ملاقه شانس

نامزد محترم مغازه ش رو راست و ریست می کنه.تنهایی دنباله همه ی کارهاش میره. منتها ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که به هیچ جا نرسه و بدبخت و فلک زده بمونه و اصلا پیشرفت نکنه!

هروقت بهم میگه بدشانسم، مثل ریش سفیدا چهره ی متفکری به خودم می گیرم و میگم تو در اشتباهی! تو نیمه ی پرلیوان رو نمی بینی! تو الی... تو بلی...

اما راستش توی دلم می گم خدایا آخه چرا این طفلک از زمین و زمان بدشانسی میاره؟؟؟ چرا هرچی بلا هست سره این میاد آخه؟!؟! ینی چی اونوخخخت؟!!؟ این که خیلی تلاش می کنه خودت می بینی دیگه!

زنگ میزنه به ابزار فروشه... طرف میگه بیا ببر همه چی محیاس بجز یکی از ابرازهات. بیا باقی شو ببر. اونوخت با هم می ریم اونجا که یه شهر دیگه س آقاهه میگه هیچی نداریم! اینایی که داریم به درد نمیخورن از اینا نگیر!! نیومده! اصلا نمیاد کلا... هیچ جای ایران تولید نمیشه... بار بیاد معلوم نیس توش باشه یا نباشه! هیچ کسی از اینا نداره. اصلا قحطی ابزار اومد یه دفه!     ینی کم مونده بگه برو شغلتو عوض کن دیگه!

بچه م رفته بنر سفارش داده واسه مغازه ش.. صبح زنگ میزنه میگه بیا آماده س. میره، میگه نه اماده نیس ظهر بیا. ظهر زنگ می زنه میگه بیا ببر باز میره میگه فردا بیا. فردا میاد میگه توو چاپه پس فردا بیا.. پس فردا میره میگه فردا صب میفرستم در مغازت.. باز فرداش ظهر میره میگه بعد از ظهر اومده دره مغازت و.............. الی آخر!

نمدونم موقعی که داشتن شانس پخش می کردن نامزد محترم ما کجا بوده!! احتمالا پیش پسرعمه های عزیزتر از جونش بوده و نتونسته ازشون دل بکنه پاشه کاسه شو ورداره ببره یه ملاقه شانسم واسه این بریزن! لابد دیگه!!ابرو

   + خفته ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()